خرید بک لینک

 

عزیزم روزی که از وجود تو باخبر شدیم منو بابایی حسابی غافلگیر شدیم اصلا باورمون نمیشد میدونی من سر کار

میرفتم بابایی هم میرفت سربازی تازه نزدیک به  6 ماه از خدمتش میگذشت 1 تیرماه 92 بود اول تابستون رفتم

آزمایشگاه که اونجا گفتن تو نازنازی رو باردارم چه روزی بود ساعت 7 عصر زنگ زدم آزمایشگاه جواب آزمایشم

مثبت بود خیلی شوکه شدیم همدیگه رو بغل کردیم گریمون گرفت هم از شادی هم از شوکsmile

 

نمیدونستیم چیکار کنیم باورمون نمیشد !

منو بابایی این مدت هروز صبح ساعت 5:20 بیدارمیشدیم بابایی باید میرفت پادگان منم صبونشو

میزاشتم کلی دورش میگشتمو نازش میکردمو میبوسیدمش همیشه و هرروز همینطور بود

 

وقتی بابایی میرفت کلی سفارش میکرد که مواظب خودم باشم حالا دیگه پای تو ناز نازی هم درمیون بود . 13300000

 

منم مثله هر روز باید میرفتم شرکت آسانسور چون کارمند فروش بودم هرروز از بهارستان میرفتم 3 راه سیمین شرکت اونجا بود 

ساعت کاریم از 9 صبح بود تا 1 ظهر حقوقش خیلی کم بود ولی اگه فروش میکردم از هر فروش 300000 میگرفتم

اون روزا شرایط خوبی نداشتیم واسه همین نگران تو بودیم میترسیدیم ... قرار بود که اون روز صبح شرکت نرم

مرخصی گرفتم رفتم جواب آزمایشو گرفتم و به سمت کلینیک خانواده که توی صفه بود راهی شدم اونجا دیگه

همه چی معلو م میشد اینکه تو چندوقتته ! خیلی هیجان داشتم بالاخره بعد 2 ساعت نوبتم شد جواب آزمایشو

گرفتو گفت بله شما یه نی نی دارین بعدشم گفت الان نی نی تون 1 ماه و نیمشه یعنی 7 هفته، قلبشم شکل 

گرفته ، باورم نمی شد وقتی فهمیدم که تو نزدیک به 2 ماه داری با ما زندگی میکنی ، میدونی دقیقا بعد از 8

سال از زندگیمون تو اومدی یعنی هشتمین سالگرد ازدواج منو بابایی که 21 اردیبهشت92 بود تو اومدی 

deborah.mihanblog.com

 

 عکسای اون روزو دارم ایشالا بزرگ شدی بهت نشون میدم . عکس کیک هشتمین سالگردمون هم هست میزارمش حتما، 

تو ناز نازی از شروع هشتمین سالگرد بودی تو این تاریخ مهم و بعدشم  19 خرداد یکی دیگه از مهمترین تاریخای زندگیمون که تولد عشقم (بابایی) بود اونجا هم با ما بودی فکر کنم تا تولد بابایی 1 ماهت بود .

 

برچسب: نویسنده: مامانی و بابایی تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت: 19:30

صفحه بندی